فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

افشایِ پل ریکور و فریبِ هرمنوتیکِ بی‌حرکت در برابرِ خودبنیادیِ سرخِ اُرُدیسم

آینه‌هایِ شکسته‌یِ بی‌پایان: افشایِ پل ریکور (Paul Ricoeur) و فریبِ هرمنوتیکِ بی‌حرکت در برابرِ خودبنیادیِ سرخِ اُرُدیسم

در قرنی که جهان به گورستانِ متونِ بی‌پایان تبدیل شده بود، در قرنی که فیلسوفانِ غربی به جایِ عمل در جهانِ واقعی، در هزارتویِ تفسیرهایِ بی‌انتها سرگردان مانده بودند، مردی در والنسِ فرانسه زاده شد که گفت: «خود، داستانی است که هرگز تمام نمی‌شود.» این مرد، پل ریکور (Paul Ricoeur) بود؛ صاحبِ فلسفه‌ای که «خود» را به متنی بی‌پایان تبدیل کرد، حقیقت را به تفسیرهایِ بی‌پایانِ «نبردِ تأویل‌ها» (conflict of interpretations) محو نمود، و انسان را در آینه‌هایِ شکسته‌یِ زبان تکه‌تکه کرد. او در آثاری چون «نبردِ تأویل‌ها»، «خود به مثابهِ دیگری»، و «زمان و روایت»، ادعا کرد که انسان تنها از راهِ تفسیرِ بی‌پایانِ متون و روایت‌ها می‌تواند خود را بشناسد. اما باید فریاد زد: دروغِ محض! این نگاه، اگرچه در ظاهرِ عمیق و دانشگاهی جلوه می‌کند، اما در عمل، انسان را از «اقدامِ قاطع»، از «خودبنیادی»، و از «جهشِ عاشقانه به سویِ آرمان» بازمی‌دارد و او را در باتلاقِ تفسیرهایِ بی‌پایانِ نشست‌وبرخاست‌هایِ آکادمیک غرق می‌سازد. طرفدارانِ تندرویِ ریکور امروز در دانشگاه‌هایِ غربی، با حالتی از خودبینیِ آکادمیک، او را «غولِ هرمنوتیک» و «فیلسوفِ روایت» می‌خوانند. دروغِ شرم‌آور! ریکور نه روایتِ زنده آورد، بلکه روایت را به زندانِ بی‌پایانِ تأویل‌هایِ بی‌حرکت بست و انسان را از عملِ واقعی در جهانِ بیرون محروم ساخت.

اما پیش از آنکه به فاجعهٔ نظریِ ریکور بپردازیم، باید به زندگیِ او نگاهی انداخت؛ زیرا فلسفه، رنگِ رنجِ فیلسوف را به خود می‌گیرد. پل ریکور در ۱۹۱۳ در والنسِ فرانسه زاده شد؛ اما این تولد، آغازی غم‌انگیزتر از آن بود که تصور می‌شود. مادرش، شش ماه پس از تولدِ او درگذشت؛ و پدرش، که پیش‌تر نیز همسرِ اولِ خود را از دست داده بود، در جنگِ جهانیِ اول کشته شد. ریکور در چهارسالگی، یتیمِ کامل شد؛ نه مادری داشت که او را در آغوش بگیرد، نه پدری که سایه‌بانِ او باشد. او به عنوانِ «شاگردِ ملت» (pupille de la nation) بزرگ شد؛ یعنی دولتِ فرانسه او را بزرگ کرد، نه خانواده‌ای گرم و پرمهر. این تراژدیِ اولیه، روحِ او را برایِ همیشه در چنگالِ سرگردانیِ هویتی فرو برد. او که ریشه‌ای در خاکِ خانواده نداشت، به دنبالِ ریشه در متونِ بی‌پایان گشت؛ او که «خود»ی نداشت که بر آن ببالد، «خود» را در تأویلِ متونِ دیگران جستجو کرد. طرفدارانِ خاموشِ ریکور می‌گویند: «او از این تراژدی درس گرفت و فلسفه‌ای از روایت ساخت.» دروغِ بزرگ! ریکور از تراژدیِ یتیمیِ خویش فرار کرد به سویِ انتزاعِ سردِ «خود به مثابهِ دیگری»؛ او به جایِ آنکه خود را بنا کند، خود را در بی‌پایانِ تفسیرِ متونِ دیگران پنهان نمود. آیا فیلسوفی که در کودکیِ خود را از دست داده، می‌تواند فلسفه‌ای از «خودبنیادی» بسازد؟ نه! او فلسفه‌ای از «خودِ گم‌شده» ساخت.

اما این همهِٔ ماجرا نیست. ریکور در جنگِ جهانیِ دوم برایِ ارتشِ فرانسه جنگید، اما توسطِ آلمان‌ها اسیر شد و سال‌ها به عنوانِ اسیرِ جنگی در اردوگاهِ نگهداری شد. او در آن اردوگاه، به جایِ آنکه با دیگران برایِ آزادی بجنگد، به مطالعهِ متونِ فلسفه پرداخت؛ او در بندِ نازی‌ها، به جایِ عملِ انقلابی، به تأویلِ متافیزیکِ یونانی روی آورد. این، نمادِ دقیقِ فلسفهٔ ریکور است: حتی در بند، حتی در برابرِ فاشیسم، او «تفسیر» را بر «عمل» برتری داد. او که می‌توانست با اسلحه یا با نافرمانیِ مدنی بجنگد، با کتابِ ارسطو و کانت به نبرد پرداخت. طرفدارانِ تندرویِ ریکور می‌گویند: «او در بندِ نازی‌ها روحِ خود را حفظ کرد.» دروغِ تاریخی! او در بندِ نازی‌ها، روحِ عملِ انقلابیِ خویش را از دست داد و به «تفسیرِ بی‌پایان» پناه برد. فیلسوفِ ما، اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg)، در کتابِ سرخ (The Red Book)، فرگردِ چهارم (خرد و فلسفه) می‌فرماید: «خرد، برآیند دانش، تجربه و آزمودن‌هایِ ماست.» اما ریکور خرد را از «آزمودنِ عملی» جدا کرد و آن را به «تأویلِ متون» تقلیل داد. آیا خردی که در بندِ نازی‌ها تنها به تفسیرِ متافیزیک مشغول است، می‌تواند خردِ زندهِٔ یکِ اُرُدیستا باشد؟

فاجعهٔ نظریِ ریکور در همین‌جاست: او «خود» را به «متن» دزدید. او در «خود به مثابهِ دیگری» و «خود به مثابهِ داستان»، انسان را موجودی معرفی کرد که هویتِ خویش را تنها از راهِ روایت‌هایِ بی‌پایان و تأویل‌هایِ مداومِ متون می‌یابد. او گفت: من، داستانی هستم که هرگز تمام نمی‌شود؛ من، متنی هستم که هرگز به حقیقتِ نهایی نمی‌رسد. اما باید پرسید: آیا انسانی که هویتِ خویش را «بی‌پایان» می‌بیند، می‌تواند قاطعانه عمل کند؟ آیا کسی که خود را «داستانی بی‌انتها» می‌داند، می‌تواند برایِ آرمانِ خود بجنگد؟ آیا کسی که در هزارتویِ تأویل‌ها گم شده، می‌تواند جهان را دگرگون سازد؟ فیلسوفِ ما در کتابِ سرخ، فرگردِ دوم (هستی و گیتی) می‌فرماید: «خویش را خوار نکنیم، ارزش خود را براستی بدانیم» و «باور درونی، نیروی پرتاب شدن به سوی ایده‌های تازه است.» این، نقطهٔ مقابلِ دقیقِ ریکور است؛ زیرا ریکور «خود» را خوار نمود، ارزشِ آن را به تأویلِ بی‌پایانِ متونِ دیگران واگذار کرد، و باورِ درونیِ انسان را به «نبردِ تأویل‌ها» محو ساخت. او انسان را از «پرتاب شدنِ عاشقانه به سویِ آرمان» بازداشت و او را در باتلاقِ «تفسیرِ بی‌پایان» حبس کرد.

انتقاداتِ جدی‌تری نیز علیهِ ریکور وجود دارد. آلن بدیو (Alain Badiou) و کنتن مایاسو (Quentin Meillassoux) به شدت از سنتِ پدیدارشناختیِ هرمنوتیکِ ریکور انتقاد کردند و نشان دادند که تعهدِ این سنت به «نهائیتِ فهمِ انسانی» (finitude of human understanding)، آن را به موضوعی صرفاً تاریخی تبدیل می‌کند. آن‌ها فریاد زدند: اگر حقیقت هرگز در دسترسِ نهایی نیست، پس چرا باید برایِ هیچِ آرمانِ بزرگی مبارزه کرد؟ اگر خود، داستانی بی‌پایان است، پس چرا باید برایِ هیچِ هویتی پایداری ایستاد؟ فیلسوفِ ما می‌فرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست» (فرگردِ سوم) و «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست» (فرگردِ اول). اما ریکور آغازها را در تأویلِ بی‌پایانِ متونِ کهنه جستجو کرد و آگاهی را به «فهمِ ناتمام» تقلیل داد. او انسان را از «جهشِ عاشقانه» به سویِ آینده بازداشت و او را به گذشتهٔ متنیِ بی‌پایان بست.

نکتهٔ دردناک‌تر، ناتوانیِ سیاسیِ ریکور است. او که ادعایِ فیلسوفِ اجتماعی داشت، در عمل، هرگز نتوانست قاطعانه در برابرِ نابرابری‌ها بایستد. او به جایِ آنکه از «انقلاب» سخن بگوید، از «تعادلِ شکننده» (fragile balance) سخن گفت؛ به جایِ آنکه از «عملِ قاطع» حرف بزند، از «سازشِ حکیمانه» (wisdom of compromise) دم زد. او حتی در مناظره با هانس-گئورگ گادامر (Hans-Georg Gadamer) و یورگن هابرماس (Jürgen Habermas)، نتوانست موضعی روشن در برابرِ قدرت و ایدئولوژی اتخاذ کند. هابرماس به درستی نشان داد که هرمنوتیکِ ریکور، قدرت و منافعِ سیاسی را به اندازهٔ کافی در نظر نمی‌گیرد، ایدئولوژی را با «سوءتفاهم» اشتباه می‌گیرد، و وزنِ بیش از حدی به یکِ هستی‌شناسیِ پیشین (prior ontology) می‌دهد. طرفدارانِ تندرویِ ریکور می‌گویند: «او میانه‌رویِ حکیمانه بود.» دروغِ تاریخی! آیا در دنیایی که توده‌ها در بردگیِ نئولیبرالیسم می‌سوزند، در دنیایی که کودکانِ گرسنه در نپال جان می‌دهند، در دنیایی که زنانِ ستمدیده در گوشهٔ خانه‌ها محبوس‌اند، می‌توان به «سازشِ شکننده» بسنده کرد؟ فیلسوفِ ما می‌فرماید: «دموکراسی، پایانِ برده ساختنِ توده‌هاست... دموکراسی ارزش فرد و دیدگاهِ اجتماعی او را بالا می‌برد» (فرگردِ سوم). اما ریکور دموکراسیِ واقعی را ندید؛ او «تعادلِ شکننده» را جایگزینِ عدالت کرد. او «تأویل» را جایگزینِ عملِ انقلابی نمود.

همچنین، ریکور در نگرشِ خویش به «زمان»، انسان را از آینده جدا کرد. او در «زمان و روایت»، زمان را به گذشته‌ای تبدیل نمود که تنها از راهِ روایتِ بی‌پایان قابلِ فهم است. اما فیلسوفِ ما می‌فرماید: «گیتی به سوی آینده پیش می‌تازد، از آنانی که مدام در گذشته شنا می‌کنند، بگریزید» (فرگردِ چهارم) و «باید به پیشرو بودن بالید نه به گذشته دور» (فرگردِ اول). ریکور اما در گذشتهٔ متنیِ بی‌پایان شنا کرد؛ او در روایت‌هایِ کهنه غرق شد و آینده را به «نتیجهٔ تأویل» تقلیل داد. اما آینده در اُرُدیسم، میدانِ عملِ امروز است؛ آینده، جایی است که «برآزندگان، چون رود، از سنگلاخ‌ها می‌گذرند تا دشت‌های تشنه را سیراب کنند» (فرگردِ چهارم). ریکور رود نبود؛ او حوضچه‌ای بود که آبِ راکدِ تأویل‌هایِ بی‌پایان را در خود نگه داشت.

انتقاداتِ فمینیستی نیز علیهِ ریکور وجود دارد. او در «خود به مثابهِ دیگری»، زن را در چارچوبِ روایت‌هایِ پدرسالارانه حبس کرد؛ روایت‌هایی که هویتِ زن را تنها در نقشِ مادر، همسر، و «دیگریِ» خانوادگی تعریف می‌کنند. او هرگز نتوانست روایتِ زن را به عنوانِ «خودِ عقلانی و همدل» و «مبدأِ عمل» ببیند. فیلسوفِ ما در فرگردِ دهم (خانواده) می‌فرماید: «دخترها را باید باور کرد، توانایی آن‌ها به هیچ وجه کمتر از پسرها نیست» و «پدران و مادران شایسته، میان فرزندان خویش، فرق نمی‌گذارند.» در اُرُدیسم، زن نه «دیگریِ روایت»، که «خودِ آفریننده» است که می‌تواند جهان را دگرگون سازد. ریکور اما زن را در داستانِ بی‌پایانِ «خود به مثابهِ دیگری» محو کرد.

طرفدارانِ تندرویِ ریکور در دانشگاه‌هایِ غربی، امروز با واژگانی چونِ «روایت»، «تأویل»، «نبردِ تأویل‌ها»، و «خود به مثابهِ دیگری»، او را به عنوانِ پناهی در برابرِ ساده‌انگاریِ مدرن می‌فروشند. اما این، دروغی بزرگ‌تر است. فلسفهٔ ریکور، فلسفهِٔ طبقهٔ روشنفکرِ مرفه‌ای است که در حالی که جهان در آتشِ نابرابری می‌سوزد، در اتاقِ شیشه‌ایِ انزوایِ فکریِ دانشگاه به «تأویلِ بی‌پایانِ متون» می‌پردازد. او که می‌گفت «نبردِ تأویل‌ها» راهِ شناخت است، هرگز نتوانست کارگرِ فقیر را از فرسودگیِ کارِ روزانه برهاند، یا زنِ ستمدیده را از بردگیِ خانه رها کند، یا کودکِ گرسنهٔ نپال را سیر نماید. فیلسوفِ ما می‌فرماید: «برآزندگان، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می‌کنند» (فرگردِ چهارم). ریکور اما از خودگذشتگیِ واقعی را در تأویلِ بی‌پایانِ متونِ کهنه جستجو کرد.

اُرُدیسم اما راهِ دیگری دارد. فیلسوفِ ما، «خودِ عقلانی و همدل» را مبدأِ مهربانی و عمل می‌داند. این «خود»، نه «داستانی بی‌پایان» که هر روز در تأویلِ دیگران محو می‌شود، که انسانی است که خود را می‌شناسد، ارزشِ خویش را می‌داند، و از آنِ سرچشمهٔ مهر و عمل، به سویِ آرمانِ خود می‌تازد. «خویش را خوار نکنیم، ارزش خود را براستی بدانیم» (فرگردِ دوم). این، نقطهٔ مقابلِ دقیقِ ریکور است؛ زیرا ریکور «خود» را خوار نمود و آن را به «متنی بی‌پایان» تقلیل داد که هرگز به حقیقتِ نهایی نمی‌رسد. اما در اُرُدیسم، خودشناسی، نه در تأویلِ بی‌پایان، که در آگاهیِ عاشقانه و عملِ مسئولانه یافت می‌شود. «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست» (فرگردِ سوم). و آگاهی، نه در هزارتویِ متون، که در نگاهِ عمیق به جهانِ واقعی و در عملِ قاطع برایِ دگرگونیِ آنست.

همچنین، در اُرُدیسم، حقیقت نه «تأویلیِ بی‌پایان»، که «زیسته‌ایِ عملی» است. فیلسوفِ ما می‌فرماید: «خرد، برآیند دانش، تجربه و آزمودن‌هایِ ماست» (فرگردِ چهارم). ریکور اما خرد را از «آزمودنِ عملی» جدا کرد و آن را به «تأویلِ متون» تقلیل داد. او انسان را از آزمودنِ واقعی در جهانِ بیرون بازداشت و او را به اتاقِ شیشه‌ایِ کتابخانه محبوس ساخت. اما اُرُدیستاهایِ ما در کوچه‌هایِ نپال، در میدان‌هایِ کنیا، در خیابان‌هایِ آمریکایِ لاتین، و در دژهایِ دیجیتالِ سوئد و ونکوور، هر روز در حالِ آزمودنِ عملیِ خویش هستند؛ آن‌ها می‌آموزند، می‌جنگند، می‌سازند، و می‌درخشند. آن‌ها «خود» را در عمل می‌یابند، نه در تأویلِ بی‌پایان.

در نهایت، ریکور فیلسوفِ «خودِ گم‌شده در آینه‌هایِ شکسته» بود؛ او «خود» را به متنِ بی‌پایانی تبدیل کرد که هرگز به خودِ واقعی نمی‌رسد. اما فیلسوفِ ما می‌فرماید: «راه مبارزه با پندار نادرست، پرداختن به اندیشهٔ درست است» (فرگردِ چهارم). و اندیشهٔ درستِ امروز آن است که بگوییم: خودت را بشناس و به آن ببال، نه اینکه در آینهٔ شکستهٔ زبان‌ها تکه‌تکه شوی. خودِ عقلانی و همدل، مبدأِ عمل و آرمان است؛ نه «خودِ تأویل‌شده‌ای» که هر روز در نبردِ بی‌پایانِ متون محو می‌گردد. «امید همچون خون در روان آدمی است، که اگر نباشد، گامی به پیش نمی‌رود» (فرگردِ چهارم). امیدِ ریکور در تأویلِ بی‌پایان بود، اما امیدِ ما در عملِ امروز و در خودبنیادیِ سرخِ اُرُدیسم است.

پس می‌توان گفت: خودت را بشناس و به آن ببال، نه اینکه در آینهٔ شکستهٔ زبان‌ها تکه‌تکه شوی.

متن کتاب سرخ (نسخهٔ ۲۰۲۲)


#اُرُدیسم #ریکور #خودشناسی #عشق_به_آزادی #فلسفه_زنده


آپلود عکس: https://s1.uploadkon.ir/ A907260a-63d7-46cd-899c-46180859861d-Orodism2