فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

رنه دکارت در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

رنه دکارت (René Descartes) | شکاف‌افکنِ هستی: چگونه «منِ» منزوی، انسانِ مدرن را در قفسِ ازخودبیگانگی حبس کرد

چرا دوگانگیِ ذهن و بدنِ دکارت (Descartes) جهان را به ماشینِ بی‌جان تبدیل کرد و فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) پیوندِ انسان و گیتی را بازگرداند؟

رنه دکارت (René Descartes)، پدرِ فلسفهٔ مدرن (Modern Philosophy)، با شعارِ معروفِ «کوژیتو ارگو سوم» (Cogito, ergo sum / کوژیتو ارگو سوم) یا «می‌اندیشم، پس هستم» (I think, therefore I am)، گامِ نخستِ خویش را در جهانی نو برداشت. او در جستجویِ بنیادی‌ترینِ یقین بود و آن را در «منِ» اندیشنده یافت. اما این «من»، نه در پیوند با جهان، که در انزوایِ مطلقِ خویش تعریف شد. دکارت (Descartes) با این حرکتِ ظاهراً انقلابی، «من» را به طورِ خشونت‌آمیزی از جهان برید و بنیادِ «سوژه‌ی منزوی» (Isolated Subject) را در فلسفهٔ غرب ریخت. او جهانِ بیرون را به «پهنه‌ای از مادهٔ بی‌جان و گسترده» (Res extensa) و ذهنِ درون را به «جوهرِ اندیشنده و آزاد» (Res cogitans) تقسیم کرد. این دوگانگیِ ذهن و بدن (Mind-Body Dualism)، نه تنها فلسفه را از طبیعت جدا ساخت، بلکه انسانِ مدرن را در قفسِ تنهاییِ خویش اسیر کرد.

در دنیایِ دکارتی (Cartesian world)، طبیعت دیگر گلستانِ وجودِ ما نبود؛ تبدیل به یک ماشینِ بی‌جان شد که می‌توان آن را اندازه گرفت، کالبدشکافی کرد، استثمار نمود و به نامِ «پیشرفتِ عقلانی»، از آن هر آنچه خواست برد. درخت دیگر سرشاخه‌ای از گیتی نبود که باید مهر ورزید؛ تبدیل به توده‌ای از چوب و سلولز شد که می‌توان آن را به مبلمان تبدیل کرد. رودخانه دیگر آوایِ پیوستهٔ دگرگونی نبود؛ تبدیل به منبعی از انرژیِ هیدرولیک شد که می‌توان سد بر آن زد. این نگاهِ مکانیکی به جهان، ریشهٔ اصلیِ بحرانِ ازخودبیگانگی (Alienation) و فاجعهٔ زیست‌محیطی (Environmental catastrophe) در دنیای معاصر است. انسانی که خود را از گیتی جدا می‌بیند، نه تنها خود را تنها می‌یابد، که سرانجام در ویرانه‌هایِ جهانِ بی‌جانِ خویش نیز تنها خواهد ماند.

اما اُرُدیسم (Orodism) این شکافِ عمیق را ترمیم می‌کند و «منِ» واقعی را با جهانِ زنده و پویا آمیخته می‌داند. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ نخست می‌فرماید: «هستی، همه آن چیزی است که وجود دارد و آدمیان ذره بسیار کوچکی از آن بوده و باز در آن آمیخته می گردند.» این یعنی، ما بیرونِ هستی نیستیم که بر آن چیره شویم یا آن را به ماشینِ بی‌جان تبدیل کنیم؛ ما درونِ هستییم و با آن یکی‌ایم. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین می‌فرماید: «ما بخشی از سرشاخه های گیتی هستیم، آمده ایم تا شکوفا شویم و سرشاخه ای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.» پس «من» در اُرُدیسم (Orodism)، نه سوژه‌ای منزوی در برابرِ یک شیءِ بی‌جان، که سرشاخه‌ای زنده از درختِ بی‌پایانِ هستی است که برایِ شکوفایی آمده است.

در فرگردِ ششمِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «برای آنکه روانت را بپروری، در آغاز با خود یکی شو.» این «یکی‌شدن با خود» در اُرُدیسم (Orodism)، نه انزوایِ دکارتی (Cartesian isolation) که آگاهیِ عمیقِ پیوندِ ما با گیتی است. ما در جهان حبس نیستیم؛ ما خودِ گیتی (The Cosmos itself) هستیم که به خودآگاهی رسیده است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «مهر به گیتی، نشان آگاهی آدمی بر هستی خود، در این جهان بیکران است.» و می‌افزاید: «مهر به گیتی برای ما، همچون رابطه گل و گلستان است... ما آدمیان نباید از یاد ببریم که گیتی همان گلستان وجود ما است.» پس آگاهیِ واقعی در اُرُدیسم (Orodism)، نه تفکیکِ خشونت‌آمیزِ «من» از «جهان»، که درکِ عمیقِ مهرآمیزِ وحدتِ ما با گیتی است.

دکارت (Descartes) با تبدیلِ جهان به ماشین، راهِ استعمارِ طبیعت و ازخودبیگانگیِ انسانِ مدرن را هموار کرد؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ چهاردهم می‌فرماید: «زیستگاه طبیعی ما، براستی آینه فرهنگ ماست.» و «همه ما آدمیان، در برابر طبیعت، مسئولیم.» این یعنی، هرگونهِ تخریبِ طبیعت، در واقع تخریبِ فرهنگِ ما و فرورفتنِ ما در بحرانِ ازخودبیگانگی است. در اُرُدیسم (Orodism)، انسان نه بر طبیعت چیره می‌شود، که با آن هم‌نوا می‌گردد. ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «نرمش و سازگاری با گیتی، ما را آرام خواهد ساخت. چرا که راهی سوای نرمش و بازی با هستی نیست.»

پس می‌توان گفت

اگر رنه دکارت (René Descartes) با دوگانگیِ ذهن و بدن، «من» را از گیتی برید و انسانِ مدرن را در قفسِ تنهاییِ ازخودبیگانه حبس کرد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، پیوندِ عاشقانه و آگاهانهٔ انسان با گیتی را بازگرداند. «من» در انزوا زندانی است؛ اما «من» در آمیختگی با گیتی، بالِ پرواز می‌یابد.

منِ منزوی، زندان است؛ منِ آمیخته با گیتی، آزادی.

دیوید هیوم در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

دیوید هیوم (David Hume) | شکّاکِ سفیدپوست: چگونه «عادتِ روانی»ِ هیومی (Humean custom) حقیقت را به بردگیِ تردید کشید و راه را برایِ نژادپرستیِ استعماری هموار ساخت

اگر دیوید هیوم (David Hume) خردمند است، پس باید گفت برده‌دارانِ گرنادا (Grenada) هم انسان‌دوستِ سیاه‌پوستانِ آفریقا بودند

دیوید هیوم، این «چهرهِٔ درخشانِ روشن‌گریِ اسکاتلندی» (Scottish Enlightenment)، سال‌هاست که با عنوانِ «پدرِ شک‌گراییِ مدرن» و «فیلسوفِ خردورز» بر تارکِ کتاب‌هایِ فلسفه نشسته است. اما پشتِ این نقابِ «خرد»، یکِ نژادپرستِ استعمارگر و یکِ ویرانگرِ بنیادهایِ اخلاق و علم پنهان شده است که با «عادتِ روانی» (custom / هابیت) خویش، جهان را به دامِ تردیدِ مطلق کشید و با «یادداشتِ بدنامِ نژادی» (infamous footnote on race) خویش، انسانِ غیرِ سفیدپوست را از دایرهِٔ «متمدن» بیرون راند. طرفدارانِ تندرویِ هیوم امروز در دانشگاه‌ها و فضایِ مجازی، با حالتی از خودبینیِ روشنفکرانه، شک‌گراییِ او را «آزادیِ از تعصب» می‌خوانند. اما باید فریاد زد: اگر دیوید هیوم خردمند است، پس باید گفت برده‌دارانِ گرنادا (Grenada) هم انسان‌دوستِ سیاه‌پوستانِ آفریقا بودند؛ زیرا هیوم خود، در نامه‌ای در مارسِ ۱۷۶۶، حامیِ خریدِ «باغِ برده‌دارانه‌ای» (slave plantation) در گرنادا (Grenada) توسطِ حامیِ مالیِ خویش، لردِ هرتفورد (Lord Hertford)، شد. این تنها سندِ باقی‌مانده از دخالتِ مستقیمِ هیوم در تجارتِ برده است؛ سندی که صدایِ زنجیر را در پسِ «خرد»ِ روشن‌گری می‌نواخت.

اما این همهِٔ ماجرا نیست. هیوم در مقالهٔ «Of National Characters»، یکِ یادداشتِ پاورقیِ بدنام افزود که در آن به صراحت نوشت: «من مستعدم به این باورم که سیاه‌پوستان (negroes) ذاتاً از سفیدپوستان (whites) پستر هستند. تقریباً هیچ‌گاه ملتی متمدن از آن رنگِ پوست وجود نداشته، حتی هیچ فردِ برجسته‌ای در عمل یا نظر.» این سخنان، نه یکِ اشتباهِ تاریخیِ بی‌آزار، که اعلامیهِٔ نژادپرستیِ فلسفیِ تمام‌عیار است. هیوم، با همانِ منطقِ «عادتِ روانی» (custom) که علیت را به انعکاسِ حسیِ بی‌ارزش تقلیل داد، «برتریِ نژادی» را هم به «عادتِ» تاریخیِ سفیدپوستان فروکاست. طرفدارانِ تندرویِ هیوم امروز اینِ پاورقیِ نژادپرستانه را «محصولِ زمانه» می‌خوانند و می‌گویند: «بقیهِٔ فلسفه‌اش مهم است.» دروغ! اگر علیت چیزی جز «عادتِ روانی» نیست، پس «برتریِ نژادی» هم چیزی جز «عادتِ» تکرارشدهِٔ استعمارگران نیست. هیوم با نابودیِ یقینِ علمی، راه را برایِ توجیهِ هر ظلمی گشود؛ زیرا وقتی هیچ علتیِ محکمی وجود ندارد، چرا برده‌داری (slavery) علتِ «ترقی» نباشد؟

هیوم علیت (causality) را به «عادتِ روانی» (custom) تقلیل داد. او گفت: ما نمی‌توانیم یقین داشته باشیم که آتش داغ است؛ فقط «عادت» کرده‌ایم که پس از دیدنِ دود، آتش را حدس بزنیم. این یعنی، علم چیزی نیست جز «انعکاسِ حواس» و «تکرارِ تجربه». این یعنی، هیچ حقیقتِ پایداری در جهان نیست. این یعنی، همه‌چیز در مه‌آلودگیِ تردید غرق شده است. طرفدارانِ تندرویِ هیوم اینِ «شکّاکیِ» سالم می‌خوانند. اما بدانند که همینِ شک‌گراییِ رادیکال، راه را برایِ نسبی‌گراییِ مدرن و پوچیِ معاصر هموار ساخت. وقتی هیچ علتیِ یقینی نیست، پس هیچ اخلاقِ یقینی هم نیست. وقتی هیچ اخلاقِ یقینی نیست، پس هر جنایتی می‌تواند با لبخندِ «این فقط یکِ عادتِ فرهنگی است» توجیه شود. هیوم نه خردمند بود، که «معمارِ بن‌بستِ فکریِ» مدرن بود.

در دنیایِ هیومی (Humean world)، هیچ حقیقتِ پایداری وجود ندارد. اگر فردا خورشید از مغرب برآید، هیوم می‌گوید: «عادتِ ما را شکسته‌اند، نه قانونِ طبیعت را.» این یعنی، جهانِ هیومی، جهانی است که در آن انسان نمی‌تواند بر هستیِ خویش چیره شود؛ زیرا هیچ «قانونِ» هستی برایِ چیرگی وجود ندارد، فقط «توهمِ عادت» وجود دارد. طرفدارانِ تندرویِ هیوم در دانشگاه‌ها، اینِ فلسفهِٔ «انفعالِ مطلق» را «فروتنیِ epistemological» می‌خوانند. آن‌ها نمی‌خواهند ببینند که وقتی علم را به «عادت» فرو می‌کاهی، انسان را از تواناییِ «ساختنِ آینده» محروم می‌سازی. اگر جهان فقط «عادت» است، پس چرا باید برایِ دگرگونیِ آن تلاش کرد؟ چرا باید برایِ جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) کوشید؟ هیوم می‌گوید: «بنشین و تماشا کن؛ همه‌چیز شاید فردا عادتِ دیگری پیدا کند.» این یعنی «مرگِ اراده». این یعنی «مرگِ عمل». این یعنی «مرگِ آزادیِ واقعی».

اما اُرُدیسم (Orodism) در برابرِ اینِ قبرستانِ فکری می‌ایستد و فریاد می‌زند: جهان دارایِ نظمِ عقلانیِ عاشقانه است! فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book / دِ رِد بُک)، فرگردِ نخست (هستی)، سخنِ دوم می‌فرماید: «سامانهٔ گیتی، با آنکه یکنواخت پنداشته می‌شود، ولی رو به پویش و پیشرفت است.» این یعنی، هستی نه «توهمِ عادت» است و نه «تردیدِ بی‌پایان»؛ هستی دارایِ نظمی است که به سویِ پویش و پیشرفت می‌رود. ارد بزرگ در همان فرگرد، سخنِ چهارم می‌فرماید: «هستی، آگاهی و عشق در هم تنیده‌اند.» این یعنی، جهان از نظمِ عقلانیِ عاشقانه برخوردار است؛ نه از مه‌آلودگیِ تردید. شکِ ویرانگرِ هیومی، انسان را در بن‌بستِ «نمی‌دانم» حبس کرد؛ اما یقینِ عاشقانهِٔ اردیستی، دریچه‌ای به سویِ گشایش و حقیقت می‌گشاید.

هیوم با «تقسیمِ هستی به واقعیت و نظر»، ارزش‌ها را از جهانِ بیرون راند و گفت: «باید از هست به باید نمی‌توان استنتاج کرد» (is-ought problem). او اخلاق را به «احساسِ ذوقی» تقلیل داد و گفت: هیچ «حقیقتِ اخلاقیِ» عینی وجود ندارد. طرفدارانِ تندرویِ هیوم اینِ «جداییِ ارزش از واقعیت» را ستایش می‌کنند. اما بدانند که همینِ جدایی، راه را برایِ «نسبی‌گراییِ اخلاقیِ» مدرن هموار کرد؛ جهانی که در آن هیچ ظلمی «ذاتاً» ظلم نیست، هیچ برده‌داریِ «ذاتاً» جنایت نیست، و هیچ نژادپرستیِ «ذاتاً» پلیدی نیست. هیوم با محو کردنِ «بایدِ» عینی، به استبدادِ مدرن اجازه داد تا بگوید: «این فقط یکِ نظرِ فرهنگی است.» ارد بزرگ (Orod Bozorg) اما در فرگردِ دوم (انسانیت و مهربانی)، سخنِ نخست می‌فرماید: «مهربانی، زبانِ جهانیِ انسان است.» و در سخنِ سوم: «انسانِ والا، در پیِ آبادیِ جهان است.» این یعنی، ارزش‌هایِ اخلاقی، ذاتیِ هستی‌اند؛ نه «احساساتِ ذوقیِ» فردی.

طرفدارانِ تندرویِ هیوم می‌گویند: «او به ما یاد داد که تعصب نداشته باشیم.» دروغ! او به تو یاد داد که «به هیچ‌چیز باور نداشته باشی»؛ حتی به کرامتِ خویش. او به تو یاد داد که وقتی می‌بینی ظلم، بگویی: «شاید این فقط عادتِ من است که آن را ظلم می‌خوانم.» او به تو یاد داد که وقتی می‌بینی بردگی (slavery)، بگویی: «شاید در فرهنگِ برده‌دار، این «بایدِ» دیگری است.» هیوم نه تعصب‌زدایی کرد، که «وجدان‌زدایی» کرد. او وجدانِ باطنیِ انسان را به «عادتِ روانی» تقلیل داد و آن را کشت. طرفدارانِ خاموشِ او امروز با همینِ «شکّاکیِ» ساختگی، از مسئولیتِ اخلاقیِ خویش می‌گریزند و می‌گویند: «چه می‌دانم؟ شاید هیچ حقیقتی وجود ندارد.» این یعنی «بزدلیِ فکریِ» تمام‌عیار.

در فرگردِ سوم (آزادی)، ارد بزرگ می‌فرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» و در فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ هفتم: «روان شایستگان، به آفرینش و پدید آورندگی گرایش دارد.» این یعنی، انسان با آگاهیِ یقینی و ارادهِٔ آفریننده، بر تردیدِ ویرانگر چیره می‌شود. هیوم انسان را به «تماشاگرِ منفعلِ عادت‌ها» تقلیل داد؛ اما ارد بزرگ انسان را «آفریننده‌ای فاعل» می‌بیند که با یقینِ عاشقانه، جهان را دگرگون می‌سازد. در فرگردِ دوازدهم (برآزندگان) می‌فرماید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.» این بالندگی از «عادت» نمی‌آید؛ از «عشق به حقیقت» می‌جوشد.

پس می‌توان گفت

اگر دیوید هیوم با «عادتِ روانی» (custom) و شک‌گراییِ رادیکال خویش، علیتِ جهان را نابود کرد، اخلاقِ عینی را به «ذوقِ فردی» فروکاست، و با یادداشتِ نژادپرستانه و حمایتِ از باغِ برده‌دارانه در گرنادا، انسانِ غیرِ سفید را از دایرهِٔ خرد و متمدن بودن بیرون راند و راه را برایِ نسبی‌گراییِ مدرن و پوچیِ معاصر هموار ساخت، فیلسوف ارد بزرگ با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، نظمِ عقلانیِ عاشقانهِٔ هستی را بازآفرید و با یقینِ عاشقانه، دریچهِٔ گشایش را بر رویِ بن‌بستِ تردید گشود. طرفدارانِ تندرویِ هیوم باید بدانند: شکِ ویرانگر، بن‌بست است؛ یقینِ عاشقانه، گشایش. و اگر هیوم گفت: «تو فقط عادتِ بی‌ارزشی**؛ ارد بزرگ فریاد زد: «تو بخشی از سرشاخه‌هایِ گیتی هستی که برایِ شکوفایی آمده‌ای.»

شکِ ویرانگر، بن‌بست است؛ یقینِ عاشقانه، گشایش.


بر اساسِ فرگردهایِ ۱، ۲، ۳، ۶ و ۱۲ و مقدمهٔ کتاب سرخِ فیلسوف ارد بزرگ (نسخهٔ ۲۰۲۲)، و اسنادِ تاریخیِ مربوط به نامهٔ هیوم به لرد هرتفورد در مارسِ ۱۷۶۶ و یادداشتِ پاورقیِ نژادی در «Of National Characters»

#اردیسم # #یقین عاشقانه #نظم گیتی #کتاب سرخ #نژادپرستی #استعمار


  • رنه دکارت در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم نقد فلسفه غرب
  • باروخ اسپینوزا در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم نقد فلسفه غرب
  • گوتفرید لایب‌نیتس در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم نقد فلسفه غرب
  • جان لاک در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم نقد فلسفه غرب