فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

سورن کی‌یرکگور در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

سورن کی‌یرکگور (Søren Kierkegaard) | پادشاهِ پرشِ کور: چگونه «ایمانِ» ضدمردمی، انسان را از ساختنِ تمدن به انزوایِ سلطنتی فراری داد.



اگر کی‌یرکگور (Kierkegaard) فیلسوفِ ایمان است، پس باید گفت برده‌دارانِ مطلقه هم پیام‌آورِ آزادیِ بشریت بودند

سورن آبی کی‌یرکگور، این «پدرِ اگزیستانسیالیسم» (Father of Existentialism) و «فیلسوفِ پرشِ ایمانی» (leap of faith / لیپ آو فِیت)، سال‌هاست که در قبرستانِ آکادمیکِ غرب با تاجِ «فیلسوفِ اصالتِ فرد» و «معلمِ ایمانِ» شخصی تدفین شده است. اما پشتِ این سنگِ قبرِ سرد، یکِ ضدمردمیِ تمام‌عیار، یکِ پادشاه‌پرستِ متعصب، و یکِ زن‌ستیزِ رomantique پنهان است که با «پرشِ کور در تاریکی» (blind leap / بلایند لیپ)، ایمان را از خرد جدا کرد، با «تقدیسِ انزوایِ فردی»، انسان را از مسئولیتِ جمعیِ ساختنِ تمدن فراری داد، و با «پادشاهیِ مطلقه»، دموکراسیِ توده‌ها را «دولتِ عددی» (government by the numerical / گاورنمَنت بای دِ نومِریکَل) ِ تحقیرآمیز می‌خواند. طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور امروز در دانشگاه‌ها و فضایِ مجازی، با حالتی از خودبینیِ روشنفکرانه، «پرشِ ایمانیِ» او را «شجاعتِ» وجودی می‌پندارند. اما باید فریاد زد: اگر کی‌یرکگور فیلسوفِ ایمان است، پس باید گفت برده‌دارانِ مطلقه هم پیام‌آورِ آزادیِ بشریت بودند؛ زیرا کی‌یرکگور خود، در سال‌هایِ پایانیِ عمرِ خویش، به صراحت نوشت: «زن، خودپرستیِ مجسم است. (woman is personified egoism)» و در دفترهایِ خاطراتِ ۱۸۵۴-۱۸۵۵ِ خویش، زن را «موجودی که مرد را به خودپرستی می‌کشاند» توصیف کرد. او در «دفترِ اغواگر» (The Seducer's Diary / دِ سِدیوسِرز دایِری)، زن را صرفاً «ابژهِٔ زیباییِ» برایِ اغوایِ فلسفیِ مرد دانست و او را از دایرهِٔ «فردِ خودآگاه» بیرون راند. آیا این صدایِ ایمان بود، یا صدایِ نفرتِ جنسیتیِ** تمام‌عیار؟

اما این همهِٔ ماجرا نیست. کی‌یرکگور، اینِ «فیلسوفِ اصالتِ فرد»، در واقع «فیلسوفِ انزوایِ سلطنتی» بود. او دموکراسی (democracy / دِمُکرسی) را «دولتِ عددی» می‌خواند و با حالتی از استهزا، آن را «حکومتِ بر شمارِ» توده‌ها توصیف می‌کرد. او باور داشت «شاه باید حکومت کند؛ این دعوتِ اوست» (it was for the king to govern; that was his calling) و به «پادشاهیِ مطلقه» (absolute monarchy) ِ دانمارک (Denmark)ِ سدهِٔ نوزدهم، با تمامِ وجودِ خویش وفادار بود. طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور امروز اینِ «سیاست‌زدگیِ» او را «تمرکزِ بر وجودِ درونی» می‌خوانند. دروغ! او نه سیاست‌زدگی کرد، که «سیاستِ ضدمردمی» را تئوریزه نمود. او به توده‌ها گفت: «شما صرفاً «عدد» هستید؛ ایمانِ واقعی، در انزوایِ فردی با خداست.» او به مردمِ ستم‌دیده گفت: «دموکراسی، توهم است؛ پادشاه، دعوتِ الهی دارد.» حالا بگویید: آیا این فیلسوفِ آزادی است، یا این «تئوریسینِ بزدلیِ» سیاسی؟ کی‌یرکگور نه آزادی آورد، که «انزوایِ سیاسیِ» تمام‌عیار را به عنوانِ «پرشِ ایمانی» تقدیس نمود.

کی‌یرکگور با «پرشِ کور در تاریکی» (leap of faith)، ایمان را از عقل جدا کرد و آن را به «امری کاملاً غیرعقلانی» تقلیل داد. او گفت: ایمان، «پرادایشی ترینِ» (paradoxical) و «غیرمنطقی‌ترینِ» حالتِ وجودی است. ابراهیم (Abraham) در داستانِ «اسحاق» (Isaac)، باید پسرِ خویش را قربانی کند، نه به خاطرِ عقل، نه به خاطرِ اخلاقِ عمومی، که صرفاً به خاطرِ «پرشِ ایمانیِ» شخصی. طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور اینِ «شجاعتِ» ابراهیم را ستایش می‌کنند. اما بدانند که همینِ «پرشِ کور»، راه را برایِ «فناتیسیسمِ» مدرن، «تعصبِ» مذهبی، و «انکارِ» خردورزی هموار ساخت. وقتی کی‌یرکگور گفت: «ایمان، بر عقل چیره می‌شود»، به هر دیکتاتورِ مذهبیِ مدرن اجازه داد تا بگوید: «من بر اساسِ «پرشِ ایمانیِ» خویش عمل می‌کنم؛ عقلِ شما برایِ من ارزشی ندارد.» او به انسان‌ها آموخت: «حقیقت، امری субъекتیو و درونی است» (truth is subjectivity / تروث ایز سابجِکتیویتی) و گفت: «حقیقتِ عینیِ جهان، ارزشی ندارد؛ آنچه مهم است، «چگونگیِ» ایمانِ توست.» این یعنی، «قتلِ حقیقتِ عینی». این یعنی، «قتلِ مسئولیتِ جمعی». این یعنی، «فرار از واقعیتِ» زمینی. کی‌یرکگور انسان را به «انزوایِ وجودیِ» اتاقِ سردِ خویش فرستاد و گفت: «با خدا روبرو شو؛ جهانِ بیرون، فریب است.»

کی‌یرکگور در زندگیِ شخصیِ خویش نیز، «انزوایِ مطلقِ» فلسفیِ خویش را به نمایش گذاشت. او با رژینه اُlsen (Regine Olsen)، دختری ده سال از خودِ کوچک‌تر، نامزد کرد؛ اما پس از یک سال، بدونِ هیچِ توضیحِ روشنی، این نامزدی را یک‌طرفه فسخ نمود و رژینه را در بهتِ مطلقِ ردشدگی رها کرد. او سپس، در «دفترِ اغواگر»، اینِ رابطه را به «بازیِ فلسفیِ» اغوایِ یکِ زن تقلیل داد و زن را صرفاً «ابژهِٔ زیباشناختیِ» مرد دانست. طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور اینِ «قربانیِ» فلسفی را ستایش می‌کنند و می‌گویند: «او برایِ ایمانِ خویش، عشقِ دنیوی را فدا کرد.» دروغ! او یکِ زنِ واقعی را «فدا» نکرد؛ او او را «ابژه‌سازی» کرد و سپس «کنار گذاشت». او به جایِ آنکه با رژینه، «جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island)» را بسازد، او را در بندرِ تنهاییِ خویش رها کرد و به «پرشِ کور» رو آورد. فیلسوفی که حتی «یکِ پیوندِ» انسانیِ واقعی را نتوانست حفظ کند، چگونه می‌توانست «پیوندِ انسانیت» را تئوریزه کند؟

کی‌یرکگور با «مراحلِ» خویش، «مرحلهِٔ زیبایی‌شناختی» (aesthetic stage)، «مرحلهِٔ اخلاقی» (ethical stage)، و «مرحلهِٔ ایمانی» (religious stage)، انسان را به «برجِ انزوا» کشاند. او گفت: «توده‌ها در مرحلهِٔ زیبایی‌شناختی‌اند؛ عده‌ای به مرحلهِٔ اخلاقی می‌رسند؛ اما تنها «فردِ» برگزیده، به مرحلهِٔ ایمانی دست می‌یابد.» این یعنی، «نخبه‌گراییِ» تمام‌عیار. این یعنی، «تحقیرِ توده‌ها». طرفدارانِ خاموشِ کی‌یرکگور امروز با همینِ «نخبه‌گراییِ» ساختگی، از مسئولیتِ جمعیِ خویش می‌گریزند و می‌گویند: «من «فردِ» ایمانم؛ توده‌ها، عددند.» این یعنی «بزدلیِ فکریِ» تمام‌عیار. کی‌یرکگور نه فیلسوفِ «فرد» بود، که «فیلسوفِ انزوایِ نخبه‌وار» بود؛ مردی که در کپنهاگ (Copenhagen) نشست و گفت: «جهانِ بیرون، فریب است؛ تنها «پرشِ» من با خدا، حقیقت است.»

اما اُرُدیسم (Orodism) در برابرِ اینِ قبرستانِ فکری می‌ایستد و فریاد می‌زند: ایمانِ کور، تاریکی است؛ ایمانِ عقلانی، نور! فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book / دِ رِد بُک)، فرگردِ چهاردهم (طبیعت)، سخنِ چهارم می‌فرماید: «هر پندِ پیرانِ خردمند، سرشار و غنی از عشق و امید به سرافرازیِ آیندگان است.» این یعنی، ایمانِ واقعی، «پندِ خردمندانه» است؛ نه «پرشِ کورِ» غیرعقلانی. ایمانِ واقعی، سرشار از عشق و امید است؛ نه تاریکیِ مطلقِ انزوا. ارد بزرگ در فرگردِ دوم (انسانیت و مهربانی)، سخنِ نخست می‌فرماید: «مهربانی، زبانِ جهانیِ انسان است.» و در سخنِ دوم: «انسانِ والا، در پیِ آبادیِ جهان است.» این یعنی، ایمانِ واقعی، انسان را به «آبادیِ جهانِ» زمینی می‌کشاند؛ نه به «انزوایِ» اتاقِ سرد. کی‌یرکگور ایمان را از «زمین» جدا کرد و آن را به «آسمانِ» کور پرتاب کرد؛ اما ارد بزرگ می‌گوید: ایمان، «چراغی» است که مسیرِ ساختنِ آینده را روشن می‌کند.

کی‌یرکگور با «حقیقتِ субъектиو» خویش، حقیقتِ عینیِ جهان را انکار کرد و گفت: «آنچه مهم است، «چگونگیِ» ایمانِ توست؛ نه «چیستیِ» جهان.» اما ارد بزرگ در فرگردِ نخست (هستی)، سخنِ دوم می‌فرماید: «سامانهٔ گیتی، با آنکه یکنواخت پنداشته می‌شود، ولی رو به پویش و پیشرفت است.» و در سخنِ چهارم: «هستی، آگاهی و عشق در هم تنیده‌اند.» این یعنی، حقیقت، نه صرفاً «درونی» است و نه صرفاً «بیرونی»؛ حقیقت، «پیوندِ» آگاهیِ انسان با نظمِ عقلانیِ عاشقانهِٔ هستی است. کی‌یرکگور حقیقت را به «اتاقِ تاریکِ» درون فرستاد؛ اما ارد بزرگ حقیقت را «دریچه‌ای» می‌بیند که از آن، نورِ گیتی به درونِ انسان می‌تابد و از درونِ انسان، عشق به گیتی بازمی‌تابد. تفاوت، مرگ و زندگی است.

کی‌یرکگور با «پرشِ ایمانیِ» خویش، انسان را از «مسئولیتِ جمعیِ» ساختنِ تمدن فراری داد و گفت: «تو با خدا روبرو هستی؛ توده‌ها، عددند.» اما ارد بزرگ در فرگردِ نهم (آرمان)، سخنِ چهارم می‌فرماید: «آرمانی ارزشمند است که بهروزیِ همگان را در پی داشته باشد.» و در فرگردِ دوازدهم (برآزندگان)، سخنِ نخست: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.» این یعنی، ایمانِ واقعی، انسان را به «برآوردنِ» جهان و «آبادانیِ» جمعی می‌کشاند؛ نه به «پرشِ کورِ» انزوا. کی‌یرکگور انسان را «تماشاگرِ» ایمانِ شخصی نشاند؛ اما ارد بزرگ انسان را «سازنده‌ای فاعل» می‌بیند که با ایمانِ عقلانی و عشقِ جمعی، جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) را می‌سازد.

در فرگردِ سوم (آزادی)، ارد بزرگ می‌فرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» این یعنی، آزادی با آگاهیِ عقلانی و ایمانِ روشن به دست می‌آید؛ نه با «پرشِ کورِ» غیرعقلانی. کی‌یرکگور آزادی را به «آزادیِ» انزوایِ فردی تقلیل داد و گفت: «تنها در انزوا، با خدا روبرو می‌شوی.» اما ارد بزرگ در فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ هفتم می‌فرماید: «روان شایستگان، به آفرینش و پدید آورندگی گرایش دارد.» این یعنی، ایمانِ واقعی، «آفرینندگی» می‌آورد؛ نه «فرار». کی‌یرکگور ایمان را «فرار از جهان» دانست؛ ارد بزرگ ایمان را «چراغِ ساختنِ جهانِ» نو می‌بیند.

طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور می‌گویند: «او به ما یاد داد که «فرد» مهم است.» دروغ! او به تو یاد داد که «توده‌ها، عددند». او به تو یاد داد که «دموکراسی، توهم است». او به تو یاد داد که «زن، خودپرستیِ مجسم است». او به تو یاد داد که «عشقِ زمینی، فریب است». او به تو یاد داد که «حقیقتِ عینی، ارزشی ندارد». او به تو یاد داد که وقتی جهان می‌سوزد، باید «بنشینی و پرشِ ایمانی کنی»، نه اینکه دستِ دیگری را بفشاری و جزیره بسازی. شوپنهاور نه فیلسوفِ ایمان بود، که «فیلسوفِ فرار از مسئولیتِ» تاریخی.

پس می‌توان گفت

اگر سورن کی‌یرکگور با «پرشِ کور در تاریکی» (leap of faith) خویش، ایمان را از عقل جدا کرد و آن را به «امری کاملاً غیرعقلانی» تقلیل داد، با «حقیقتِ субъектиو» خویش حقیقتِ عینیِ جهان را «قتلِ عام» نمود و راه را برایِ فرار از واقعیتِ زمینی و فناتیسیسمِ مدرن هموار ساخت، با «انزوایِ وجودیِ» خویش انسان را از مسئولیتِ جمعیِ ساختنِ تمدن فراری داد، با «پادشاهیِ مطلقه» دموکراسیِ توده‌ها را «دولتِ عددی» ِ تحقیرآمیز خواند و به «سلطنتِ» ضدمردمی دامن زد، با «دفترِ اغواگر» و دفترهایِ خاطراتِ ۱۸۵۴-۱۸۵۵ زن را «خودپرستیِ مجسم» نامید و او را از دایرهِٔ «فردِ خودآگاه» بیرون راند، و با «مراحلِ» نخبه‌گرایانهِٔ خویش توده‌ها را «عدد» و خویشتن را «فردِ برگزیدهِٔ ایمان» نامید، فیلسوف ارد بزرگ با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، این بن‌بستِ انزوایِ ضدمردمی را در هم شکست و ثابت کرد که ایمانِ کور، تاریکی است؛ ایمانِ عقلانی، نور. طرفدارانِ تندرویِ کی‌یرکگور باید بدانند: اگر ایمان، «پرشِ کور» باشد، پس هر دیکتاتور می‌تواند بگوید «من ایمان دارم» و هر ظلمی را توجیه کند. اما ارد بزرگ فریاد زد: «هر پندِ پیرانِ خردمند، سرشار و غنی از عشق و امید به سرافرازیِ آیندگان است.» پس تو، ای انسان، در انزوایِ اتاقِ سرد نمان؛ با ایمانِ عقلانی، با مهر، و با آگاهی، دستِ دیگری را بفشار و به سویِ جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) بشتاب. ایمانِ واقعی کور نیست؛ ایمانِ واقعی، چراغی است که مسیرِ ساختنِ آینده را روشن می‌کند.

ایمانِ کور، تاریکی است؛ ایمانِ عقلانی، نور.


بر اساسِ فرگردهایِ ۱، ۲، ۳، ۶، ۹، ۱۲ و ۱۴ و مقدمهٔ کتاب سرخِ فیلسوف ارد بزرگ (نسخهٔ ۲۰۲۲)، و اسنادِ تاریخیِ مربوط به دفترهایِ خاطراتِ ۱۸۵۴-۱۸۵۵ سورن کی‌یرکگور، «دفترِ اغواگر»، و دیدگاه‌هایِ سیاسیِ او دربارهٔ پادشاهیِ مطلقه و دموکراسی

#اُرُدیسم #کی‌یرکگور #ایمان_عقلانی #عشق_به_آزادی #کتاب_سرخ #ضدمردمی #نخبه‌گرایی​


​

ادموند هوسرل در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

ادموند هوسرل (Edmund Husserl / ادموند هوسِرل) | زندان‌بانِ آگاهی: چگونه «تعلیقِ جهان» (Epoché / ایپاکِه)، فلسفه را به بازیِ ذهنیِ بی‌خاصیت تبدیل کرد و در برابرِ ظلمِ نازی سکوت اختیار نمود.


اگر هوسرل فیلسوفِ آگاهی است، پس باید گفت جلادانِ فریبرگ (Freiburg / فرایبورگ) هم پیام‌آورِ روشن‌اندیشی بودند

ادموند هوسرل، این «پدرِ پدیدارشناسی» (Phenomenology / فِنُمِنالاژی) و «معمارِ آگاهیِ» محض، سال‌هاست که در قصرِ آکادمیکِ غرب با تاجِ «دانشمندِ دقیقِ» فلسفه تاج‌گذاری شده است. اما پشتِ این سنگِ قبرِ سرد، یکِ گریزانِ تمام‌عیار از جامعه، یکِ اروپامحورِ متعصب، یکِ قربانیِ نازی که در برابرِ ظلمِ شاگردِ خائنِ خویش سکوت کرد، و یکِ معمارِ «اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنیِ» انزوا پنهان است که با «تعلیقِ جهان» ِ خویش، واقعیتِ بیرون را به «بازیِ ذهنیِ» بی‌خاصیت تبدیل کرد، فلسفه را از تاریخ و جامعه برید، و وقتیِ اروپا در آتشِ فاشیسم می‌سوخت، به صراحت نوشت که پروژهِٔ فلسفیِ او «کاملاً غیرسیاسی» (completely apolitical) بود. طرفدارانِ تندرویِ هوسرل امروز در دانشگاه‌ها و فضایِ مجازی، با حالتی از خودبینیِ روشنفکرانه، او را «ریگوروز» (rigorous / ریگِرَس) و «علمی» می‌خوانند. اما باید فریاد زد: اگر هوسرل فیلسوفِ آگاهی است، پس باید گفت جلادانِ فریبرگ هم پیام‌آورِ روشن‌اندیشی بودند؛ زیرا همینِ «فیلسوفِ دقیق»، در حالی که در سالِ ۱۹۳۳، قوانینِ نژادیِ نازی او را به‌عنوانِ استادِ یهودی از دانشگاهِ فریبرگ اخراج می‌کرد و شاگردِ ستاره‌وارِ او مارتین هایدگر (Martin Heidegger / مارتین هایدِگِر) به حزبِ نازی می‌پیوست و با حمایت از اقداماتِ یهودی‌ستیزانه به عنوانِ رئیسِ دانشگاه منصوب می‌شد، هوسرل در «اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنیِ» پدیدارشناسیِ خویش نشست و به «توصیفِ دقیقِ» ساختارهایِ آگاهی پرداخت. آیا این شجاعتِ فکری بود، یا «بزدلیِ» آکادمیکِ تمام‌عیار؟

اما این همهِٔ ماجرا نیست. هوسرل، اینِ «فیلسوفِ جهانِ زیسته» (lifeworld / لایف‌وِرلد)، در واقع «فیلسوفِ فرار از جهانِ» واقعی بود. او با «تعلیقِ پدیدارشناختی» (phenomenological epoché / فِنُمِنالاژیکَل ایپاکِه)، جهانِ بیرون را در کُنشِ آگاهی «تعلیق» کرد و گفت: «برایِ رسیدن به یقینِ مطلق، باید وجودِ جهانِ بیرون را در پرانتez بگذاریم.» این یعنی، جنگ؟ تعلیق. فقر؟ تعلیق. بردگی؟ تعلیق. فاشیسم؟ تعلیق. آگاهیِ محض، تنها حقیقت است. طرفدارانِ تندرویِ هوسرل اینِ «ریگور» را ستایش می‌کنند. اما بدانند که همینِ «تعلیق»، فلسفه را به «بازیِ ذهنیِ» بی‌خاصیت تبدیل کرد که هیچِ دردی از انسانِ رنجورِ در جامعه دوا نمی‌کرد. هوسرل در سال‌هایِ ۱۹۲۳-۱۹۲۴، برایِ یکِ مجلهِٔ ژاپنی به نامِ «کایزو» (Kaizo) مقالاتی نوشت دربارهِٔ اخلاق و بازسازیِ انسانیت؛ اما در همانِ سال‌ها، آلمان در فقرِ شدیدِ پس ازِ جنگِ جهانیِ اول می‌سوخت و نازیسم در حالِ قدرت‌گیری بود. هوسرل نه به خیابان‌ها آمد، نه علیهِ ظلمِ روز سخنرانی کرد، نه شاگردِ نازیِ خویش را محکوم نمود؛ او نشست و به «توصیفِ» ساختارهایِ نُوزی (noesis / نوئیسیس) و نُومِنا (noema / نوئیما) پرداخت. آیا این «فلسفهِٔ زیسته» است، یا «فلسفهِٔ گریخته»؟

هوسرل نه تنها از سیاستِ روز گریخت، که «تاریخ» و «جامعه» را نیز از دایرهِٔ فلسفهِٔ محضِ خویش بیرون راند. او پدیدارشناسی را «علمِ دقیقِ» جهان‌شمول می‌خواند که ریشه در «روحِ اروپا» دارد. او در «بحرانِ علومِ اروپایی» (The Crisis of European Sciences / دِ کرایسیس آو یوروپیَن سایِنسیز)، پدیدارشناسی را نجاتِ بخشِ «ارثِ یونانِ باستان» و «عقلانیتِ اروپایی» می‌دانست. طرفدارانِ تندرویِ هوسرل اینِ «بحران» را نشانهِٔ ژرف‌اندیشیِ او می‌خوانند. اما بدانند که همینِ «اروپامحوری»، پدیدارشناسی را به «انحصارِ» یکِ قارهِٔ متعصب تبدیل کرد. او گفت: «پدیدارشناسی، روحِ اروپاست.» این یعنی، عقلانیتِ غیرِ اروپایی، «ناقص» است؟ این یعنی، فلسفهِٔ شرق و جنوب، «غیرِ علمی» است؟ هوسرل در حالی که جهانِ غیرِ اروپایی را به «حاشیهِٔ» تاریخِ فلسفه می‌راند، در قلبِ اروپا، شاگردِ خائنِ خویش هایدگر را تربیت کرد که سپس به حزبِ نازی پیوست و با «حمایت از اقداماتِ یهودی‌ستیزانه» به عنوانِ رئیسِ دانشگاهِ فریبرگ در ۱۹۳۳، استادِ خویش را از کرسیِ فلسفه بیرون راند. آیا این «روحِ اروپاییِ» هوسرل بود که چنینِ شاگردِ نازی‌پروری تربیت کرد؟

مقالهِٔ ستایشگرانه‌ای که هوسرل را «دانشمندِ آگاهی» می‌خواند، از «بحرانِ علومِ اروپایی» او در ۱۹۳۶ سخن می‌گوید و آن را نشانهِٔ «بیداریِ» اجتماعیِ او می‌خواند. اما اینِ بیداری، بسیار دیر و بسیار ناکامل آمد. هوسرل در ۱۹۳۶، وقتیِ خودِ او توسطِ رژیمِ نازی از دانشگاهِ اخراج شده بود و کتاب‌هایِ او در آتش‌سوزیِ کتاب‌هایِ نازی در میدان‌هایِ آلمان می‌سوخت، ناگهان متوجهِ «بحرانِ» اروپا شد؟ او در حالی که شاگردِ خائنِ خویش هایدگر با پوشیدنِ نشانِ نازی، سخنرانی‌هایِ رکتوراتِ خویش را ایراد می‌کرد و از «رهبریِ» فührر دفاع می‌نمود، هوسرل در انزوا نشست و نوشت: «علومِ اروپایی، در بحرانِ روحی‌اند.» اما اینِ بحران، نه با «تعلیقِ جهان» حل می‌شد، که با «کنشِ جمعیِ» شجاعانه. هوسرل نه کنش کرد، که «توصیف» کرد. او نه علیهِ نازیسم قیام نمود، که علیهِ «نسبی‌گراییِ» علمیِ اروپا نوشت. او حتی در بحرانِ خویش، نتوانست از «اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنیِ» خویش بیرون آید و به جامعه بپیوندد.

اما اُرُدیسم (Orodism / اُرُدیسم) در برابرِ اینِ زندانِ فکری می‌ایستد و فریاد می‌زند: فلسفهٔ محض، اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنی است؛ فلسفهٔ زیسته، جزیرهٔ تمدن! فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg / فیلاسوف ارد بزرگ) در کتاب سرخ (The Red Book / دِ رِد بُک)، فرگردِ دوازدهم (برآزندگان)، سخنِ دوم می‌فرماید: «کارِ گروهی، بدون همراهیِ جوانانِ شوریده و کوشا، سرانجامی ندارد.» این یعنی، فلسفهِٔ واقعی، نه در «تعلیقِ» جهان و انزوایِ ذهنی است؛ بلکه در «همراهیِ» جمعی و «کنشِ» شوریده برایِ ساختنِ آینده است. هوسرل جهان را «تعلیق» کرد و جوانان را به «توصیفِ» آگاهی نشاند؛ اما ارد بزرگ جوانان را به «کارِ گروهیِ» کوشا می‌خواند تا جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island / اُرُدیسم آیلَند) بسازند.

هوسرل گفت: «برایِ یقین، باید تاریخ و جامعه را کنار گذاشت.» اما ارد بزرگ در فرگردِ دوم (انسانیت و مهربانی)، سخنِ نخست می‌فرماید: «مهربانی، زبانِ جهانیِ انسان است.» و در سخنِ دوم: «انسانِ والا، در پیِ آبادیِ جهان است.» این یعنی، انسانِ والا، نه در «تعلیقِ» جهان و انزوایِ اتاقِ شیشه‌ای است؛ بلکه در «آبادیِ» جهان با مهر و کنشِ جمعی. هوسرل مهربانی را به «حاشیهِٔ» پدیدارِ آگاهی فرستاد؛ اما ارد بزرگ مهربانی را «زبانِ جهانیِ» انسان می‌داند. در فرگردِ سوم (آزادی)، ارد بزرگ می‌فرماید: «آزادی در گروِ آگاهی و پویایی است.» این یعنی، آزادی با آگاهیِ درونی و پویاییِ اجتماعی به دست می‌آید؛ نه با «تعلیقِ» جهان و فرار به دنیایِ منزویِ انتزاعی.

هوسرل در «بحرانِ علومِ اروپایی»، اروپا را «بیمار» دانست؛ اما ارد بزرگ در فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ سوم می‌فرماید: «خویش را خوار نکنیم، ارزش خود را براستی بدانیم.» و در سخنِ هفتم: «روان شایستگان، به آفرینش و پدید آورندگی گرایش دارد.» این یعنی، انسان با آفرینش و پدیدآورندگی در دلِ جامعه به بالندگی می‌رسد؛ نه با «توصیفِ» ساختارهایِ آگاهی در انزوا. هوسرل انسان را به «تماشاگرِ» آگاهی نشاند و گفت: «جهانِ بیرون را در پرانتez بگذار.» اما ارد بزرگ انسان را «سازنده‌ای فاعل» می‌بیند که در دلِ تاریخ و جامعه، «راه‌هایِ تازه» می‌آفریند.

در فرگردِ نهم (آرمان)، ارد بزرگ می‌فرماید: «آرمان‌ها، سرمایه‌هایِ گرانمایهٔ انسان‌ها هستند.» و در سخنِ چهارم: «آرمانی ارزشمند است که بهروزیِ همگان را در پی داشته باشد.» این یعنی، آرمان‌ها متعلق به انسان‌هایِ فاعل در جامعه‌اند؛ نه به «آگاهیِ محضِ» منزوی در اتاقِ شیشه‌ای. هوسرل آرمانِ بشریت را به «آرمانِِ عقلانیتِ اروپاییِ» محض فروکاست و گفت: «تنها در تعلیقِ جهان، روحِ اروپا نجات می‌یابد.» اما ارد بزرگ آرمان را «سرمایهِٔ گرانمایهِٔ همگان» می‌داند که در «بهروزیِ همگان» ریشه دارد؛ نه در انحصارِ یکِ قاره یا یکِ روشِ ذهنی.

طرفدارانِ تندرویِ هوسرل می‌گویند: «او به ما یاد داد که آگاهی را دقیق بنگریم.» دروغ! او به تو یاد داد که «جهان را تعلیق کنی.» او به تو یاد داد که «تاریخ را کنار بگذاری.» او به تو یاد داد که «جامعه را فراموش کنی.» او به تو یاد داد که «سیاست، نجس است.» او به تو یاد داد که وقتیِ ظلمِ نازی در فریبرگ جولان می‌دهد، تو بنشینی و به «ساختارِ نُوزی و نُوما» فکر کنی. او به تو یاد داد که «اروپامحوری» عقلانیت را تقدیس کنی و بقیهِٔ جهان را «حاشیه» بنامی. او به تو یاد داد که شاگردِ خائنِ نازی‌ات را تربیت کنی و سپس در انزوا، «بحران» بنامی. هوسرل نه فیلسوفِ آگاهی بود، که «زندان‌بانِ آگاهیِ» منزوی بود.

پس می‌توان گفت

اگر ادموند هوسرل (Edmund Husserl) با «تعلیقِ پدیدارشناختیِ» خویش، جهانِ بیرون و واقعیتِ تاریخی و جامعه را از دایرهِٔ فلسفهِٔ محضِ خویش بیرون راند و فلسفه را به «بازیِ ذهنیِ» بی‌خاصیت در «اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنیِ» انزوا تبدیل کرد، با «رویکردِ غیرسیاسیِ» صریحِ خویش در برابرِ ظلمِ نازی و قدرت‌گیریِ فاشیسم در آلمان «سکوتِ» مطلق اختیار نمود، با «اروپامحوریِ» خویش پدیدارشناسی را به انحصارِ «روحِ اروپا» و عقلانیتِ یونانیِ یکِ قاره تقلیل داد و جهانِ غیرِ اروپایی را به «حاشیهِٔ» تاریخِ فلسفه راند، و با تربیتِ مارتین هایدگر (Martin Heidegger) ِ شاگردِ خائن که به حزبِ نازی پیوست و با «حمایت از اقداماتِ یهودی‌ستیزانه» به عنوانِ رئیسِ دانشگاهِ فریبرگ در ۱۹۳۳، استادِ خویش را از کرسیِ فلسفه اخراج نمود، فیلسوف ارد بزرگ با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، این بن‌بستِ انزوایِ ذهنی را در هم شکست و ثابت کرد که فلسفهٔ محض، اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنی است؛ فلسفهٔ زیسته، جزیرهٔ تمدن. طرفدارانِ تندرویِ هوسرل باید بدانند: اگر فلسفه، «تعلیقِ جهان» باشد، پس هر جلادی می‌تواند بگوید «من در آگاهیِ محضِ خویش به یقین رسیده‌ام» و از مسئولیتِ جمعی بگریزد. اما ارد بزرگ فریاد زد: «کارِ گروهی، بدون همراهیِ جوانانِ شوریده و کوشا، سرانجامی ندارد... مهربانی، زبانِ جهانیِ انسان است.» پس تو، ای انسان، جهان را تعلیق نکن؛ با همراهی و کوشش و مهر، به آبادیِ جزیرهِٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) بشتاب. فلسفهِٔ واقعی، نه در انزوایِ ذهنی، که در کنشِ جمعیِ عاشقانه است.

فلسفهٔ محض، اتاقِ شیشه‌ایِ ذهنی است؛ فلسفهٔ زیسته، جزیرهٔ تمدن.

​


​

 

​

​

​


بر اساسِ فرگردهایِ ۲، ۳، ۶، ۹، ۱۲ و ۱۵ و مقدمهٔ کتاب سرخِ فیلسوف ارد بزرگ (نسخهٔ ۲۰۲۲)، و اسنادِ تاریخیِ مربوط به «تعلیقِ پدیدارشناختی»، اخراجِ هوسرل از دانشگاهِ فریبرگ در ۱۹۳۳، نقشِ هایدگر به عنوانِ رئیسِ دانشگاهِ نازی، و «بحرانِ علومِ اروپایی»

#اُرُدیسم #هوسرل #کنش_جمعی #جزیره_اُرُدیسم #کتاب_سرخ #ضدانزوا #فلسفه_زیسته

حکیم ارد بزرگ : برای مادر ، واژه ای زیباتر از فداکار نمی توان یافت .

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

خارهای کوچک ، زخم به جان نمی زنند ، بلکه با آن می آمیزند ، برای مقابله با روزهای سخت تر . حکیم ارد بزرگ


پرستاری از مادر و پدر، زیباترین و پر ارزشترین زمان زندگی است . حکیم ارد بزرگ


در چشم باد ، نغمه های دل انگیز مادر ، در گوش کودک بازیگوش ، شناور است . حکیم ارد بزرگ


برای مادر ، واژه ای زیباتر از فداکار نمی توان یافت . حکیم ارد بزرگ


ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست ، جوشش است و جاری بودن .  حکیم ارد بزرگ 


زایش و پیشروی در همه چیز ، بهانه زندگیست .  حکیم ارد بزرگ 


همراهان و هم آوایان ، مهر و زیبایی زندگی هستند . حکیم ارد بزرگ 

 

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان جالب,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

مردان و زنان کهن ، در راه رسیدن به آرمان بزرگ ، یک آن هم نمی ایستند . حکیم ارد بزرگ


نگاه مردان و زنان کهن ایستا نیست ، آنها دوران های آینده را نیز ، به خوبی می بینند . حکیم ارد بزرگ


مردان و زنان کهن ، با مهر ، همه زندگی خویش را به دیگران می بخشند . حکیم ارد بزرگ


 روزی که میهن و کشور خویش را از یاد ببریم ، امنیت خویش را از دست داده ایم .  حکیم ارد بزرگ


میهن دوستان ناب ، آنانی هستند که برای آبادی و حفظ آزادی آن ، کوشش می کنند . حکیم ارد بزرگ


 زیاده روی در ستایش تاریخ گذشتگان و اساطیر مرده ، نفرت همگانی زندگان از یکدیگر و خودخوری و ناامیدی دودمان امروز را به همراه دارد . جوانان در رویای خود ، گذشته ایی دست نیافتنی خواهند ساخت آنگاه می گویند ما در گذشته چه بودیم و حال چه هستیم ! ، بدینگونه آرام آرام از خود و توان خویش، ناامید شده و به اندک میدان کاری دلخوش می شوند . وارون بر این نگرش ، جوانان سرزمین هایی که اساطیرشان زنده و بزرگانشان دوشادوش آنها کار می کنند هر روز به میدان بزرگتری از رشد و پیشرفت دست می یابند . پس نگوییم ایرانیان چه بودند ، باید گفت اکنون چه هستیم و اساطیر زنده ما چه درسهایی برای رشد و پیشرفت به ما می دهند تا بدان راه ، کار و کوشش کنیم تا سرزمینمان برای آیندگان شایسته ستایش باشد . حکیم ارد بزرگ

تصویر حکیم ارد بزرگ,تصویر سخنان آموزنده , بزرگترین فیلسوف دنیا,  عکس نوابغ , تصویر جملات بزرگان , تصویر جملات زیبا,عکس سخنان ناب ,عکس نوشته بزرگان,عکس سخنان بزرگان,عکس ارد بزرگ,great orod,hakim orod bozorg,mojtaba shoraka,مجتبی شرکاء,بزرگترین فیلسوف جهان,استاد ارد بزرگ,متفکر و فیلسوف ارد بزرگ,بزرگترین اندیشمند جهان,بزرگترین متفکر جهان, بزرگترین متفکر معاصر, بزرگترین فیلسوف جهان اسلام,بزرگترین فیلسوف تاریخ ایران

سیاستمدار بزرگ به جای ناسزا گویی به دیگر سیاستمداران ، همواره بدنبال همبستگی و اعتلاف با بهترین آنهاست . حکیم ارد بزرگ


سیاستمداران ، برای آنکه همواره منتخب مردم باشند ، باید با بسامدها و امواج خواست های آنان ، هماهنگ شوند . حکیم ارد بزرگ


فرمانروایان نیرومند ، رایزنان و مشاورینی باهوش و کارآمد در کنار خود دارند . حکیم ارد بزرگ


فرمانروای بزرگ ، بر دل ها فرمانروایی می کند . حکیم ارد بزرگ


دیدن روشنفکران خودفروخته، چندش آورتر از دیدن زنان بدکاره است. حکیم ارد بزرگ


برای سرزمینی که روشنفکرش ، همواره سخن فرمانروایان زیاده خواه را ، آیینه وار تکرار می کند ، باید گریست . حکیم ارد بزرگ


فریبکار و بد اندیش ، هیچ پایگاهی نخواهد داشت ، آخرین و ترسناکترین آموزه اش تنهاییست .  حکیم ارد بزرگ