فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

فلسفه 3 عشق اُرُدیسم

آمار بازدید این وبلاگ از 5 میلیون نفر عبور کرد . Orodism 3 Loves - 3 Loves Of Orodism

توماس آکویناس در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

توماس آکویناس (Thomas Aquinas) | زندانبانِ عقل: فلسفه‌ای که به کنیزِ جزم تبدیل شد

چرا عقلِ آکویناسی نتوانست پرسشگری را زنده نگه دارد و فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) آن را به خادمِ انسانیت بازگرداند؟

توماس آکویناس (Thomas Aquinas) در قرونِ وسطی، در حالی که اروپا (Europe) در دامِ جزم‌هایِ سخت و دگماتیسمِ نهادی فرو رفته بود، عقلِ یونانی (Greek reason) را به خدمتِ همانِ زنجیرها گرفت. او به جای آنکه فلسفه را ابزاری برایِ گشودنِ درهایِ بستهٔ تفکر و رهاییِ بشریت از بندِ دگماتیسم قرار دهد، آن را به «کنیزِ جزم» (handmaid of dogma) تنزل داد. آکویناس (Aquinas) با ساختارِ منطقیِ ظاهراً محکمی که از فلسفهٔ ارسطو (Aristotle) قرض گرفته بود، نه تنها پرسشگریِ آزاد را در نطفه خفه کرد، بلکه با همانِ قیاس‌هایِ صوری، اطاعتِ محض از نهادِ حاکم و نابرابری‌هایِ ساختاری را توجیه نمود. او ثابت کرد که عقلِ بسته‌بند‌شده در خدمتِ سلطه، خطرناک‌تر از جهلِ خام است؛ زیرا جهلِ خام را می‌توان با آموختن درمان کرد، اما عقلِ برده‌شده به جزم، خود زندانبانِ اندیشه می‌گردد.

در دنیایِ آکویناس (Aquinas)، فلسفه دیگر جستجویِ حقیقتِ زنده نبود؛ تبدیل به دفترچه‌ای از توجیهاتِ از پیش‌نوشته‌شده برایِ حفظِ ساختارِ موجود شده بود. او با ترکیبِ ارسطو (Aristotle) و باورهایِ نهادیِ حاکم، روحِ آزادِ فلسفه را در زندانِ دگماتیسم حبس کرد و آن را به ابزاری برایِ حفظِ سلطه و توجیهِ نابرابری‌هایِ اجتماعی تبدیل ساخت. در این نظام، انسان حقِ نداشت بپرسد آنچه را که «بالاتر» تعریف شده بود؛ حقِ نداشت در بنیادهایِ جزمیِ حاکمِ بر زندگیِ خویش تردید کند؛ و اگر تردید می‌کرد، همانِ عقلِ آکویناسی (Aquinian reason) بود که به او می‌گفت: «سکوت کن و اطاعت نما.» این نه فلسفه، که سلاحی پولادین در دستِ نیرویِ فاسد بود.

اما اُرُدیسم (Orodism) اعلام می‌کند که فلسفه ابزارِ رهایی، صلح و سازندگی است، نه توجیه‌گرِ سلطه. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ چهارم می‌فرماید: «فلسفه، شمشیر و جنگ را به کنار می‌گذارد و همگان را به کار و کوشش فرا می‌خواند.» این یعنی، فلسفهٔ واقعی نه برایِ توجیهِ زنجیرِ دیگران، که برایِ گشودنِ گره‌هایِ زندگی و ساختنِ آینده‌ای بهتر برایِ همگان است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین می‌فرماید: «فلسفه بیش از هر چیز، به دانش و تجربه تکیه دارد.» و «فیلسوف بدنبال بهترین ایده ها برای بهزیستی انسانها و همزیستی آگاهانه آنها با طبیعت است.» پس خردِ واقعی در خدمتِ تعالیِ انسان و آبادیِ سرزمین است، نه در خدمتِ توجیهِ خرافات و جزم‌هایِ کهنه.

در همان فرگرد، ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «فیلسوف نمی تواند توجیه کننده یا مدافع امری باشد که عقلانیت و خردمندی در آن نیست.» و می‌افزاید: «کسی که عقلانیت و خردمندی را سبک و خوار می داند، بی شک در مسیر بردگی گام بر می دارد.» آکویناس (Aquinas) دقیقاً عقل را به خدمتِ امری گرفت که پرسشگریِ آزاد در آن جایی نداشت و با همانِ عقل، بردگیِ فکریِ نسل‌ها را توجیه نمود. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ سوم می‌فرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» و آگاهیِ واقعی در سایهٔ جزم و اطاعتِ محض رشد نمی‌کند؛ آگاهی در آزمایشِ تجربه، در پرسشِ بی‌پایان و در کردارِ راستین شکوفا می‌شود.

در فرگردِ یازدهم نیز می‌خوانیم: «فرهنگ درست به خوبی و پاکی گرایش دارد، از جنگ و ستیز بیزار است و ادب و نیک رفتاری را می پسندد.» و در فرگردِ هفتم: «بزهکاران کوچک، دست پرورده بزهکاران بزرگتر هستند.» آکویناس (Aquinas) نه تنها خود بزهکارِ فکری نبود که در خدمتِ ساختارِ بزرگ‌تری از سلطه و نابرابری قرار گرفت و با ابزارِ فلسفه، درهایِ زندانِ فکری را محکم‌تر ساخت. اما اُرُدیسم (Orodism) راهِ دیگری می‌گشاید؛ راهی که در آن «خرد، برآیند دانش، تجربه و آزمودن های ماست» و فلسفه «یک منظر جهانی است و نمی توان آن را، تنها در جام حاکمیت ها به حکمیت نشست.»

پس می‌توان گفت

اگر توماس آکویناس (Thomas Aquinas) با اسیرکردنِ عقل در خدمتِ جزم، فلسفه را به کنیزِ سلطه تبدیل کرد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، آن را دوباره به خادمِ آزادی و آبادیِ انسان بازگرداند. خردِ واقعی در پرتوِ تجربه و پرسشِ بی‌پایان می‌درخشد و فلسفهٔ زنده، آن است که انسان‌ها را به کار و کوشش و ساختنِ تمدنی نوین فرا می‌خواند، نه آنکه آن‌ها را به بندِ اطاعتِ محضِ از پیش‌تعیین‌شده ببندد.

فلسفه، خدمتگزارِ جزم نیست؛ خادمِ انسانیت است.

​
 
آپلود عکس: https://iili.io/ NAglJteآپلود عکس: https://iili.io/ WAAACH5BAEKAAAALAAAAAABAAEAAAICRAEAOw==​
 فیلسوف سرخپوش "اُرُد بزرگ" و استقبال دهها هزارنفر از او
آپلود عکس: https://iili.io/ NAgskW7


نیکولو ماکیاولی در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم


نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) | شاهکارِ کثیف: علمِ سلطه‌ای که انسانیت را از سیاست بیرون انداخت

چگونه ماکیاولی (Machiavelli) با جداییِ اخلاق از قدرت، راهِ دیکتاتوری‌های مدرن را گشود و فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) سیاست را به آغوشِ مهر بازگرداند؟

در تاریخِ فلسفهٔ سیاسی، نامِ نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) با رسالهٔ «شهریار» (The Prince) و با جداییِ بنیادینِ سیاست از اخلاق، جاودانه شد. او سیاست را نه هنرِ همزیستیِ انسانی و آبادیِ سرزمین، که «علمِ حیله‌گری و سلطه» تقلیل داد. در دنیایِ ماکیاولی (Machiavelli)، دروغِ شاخدار، خشونتِ محاسبه‌شده، بی‌عاطفگی و بی‌رحمیِ سرد، نه تنها امری ننگین و نکوهیده نبود، بلکه «ابزارهایِ ضروریِ حکومت‌داری» و نشانه‌هایِ «حکومت‌گرِ کارآمد» انگاشته می‌شد. او به حاکمان آموخت که «بهتر است ترسیده شوی تا دوست داشته شوی» و اگر می‌خواهی تاج‌وتختت پایدار بماند، باید مهر و راستی را از درگاهِ قصرِ خویش بیرون اندازی و ترس را بر تار و پودِ شهر بنشانی. ماکیاولی (Machiavelli) نه تنها فریب و بی‌رحمی را توجیه کرد، بلکه آن‌ها را ستایش نمود و بدین‌سان، بنیانِ «رئالیسمِ کثیفِ سیاسی» را ریخت که قرن‌ها بعد، راه را برایِ دیکتاتوری‌های مدرن و عادی‌سازیِ فساد در ساختارهای قدرت هموار ساخت.

اما این جداییِ سیاست از مهر و اخلاق، چیزی جز توجیهِ سلطهٔ انسان بر انسان نبود. وقتی سیاست از انسانیت جدا می‌شود، شهروند به «ابزار» و «لشکرِ خاموش» تبدیل می‌گردد. وقتی دروغِ حاکم «هنرِ حکومت» می‌شود، راستی در خیابان‌ها به بند کشیده می‌شود. وقتی بی‌رحمی ستایش می‌گردد، مهرورزی تبعید می‌شود. ماکیاولی (Machiavelli) فلسفه را از میدانِ آبادیِ همگان به اتاقِ جنگِ قدرتمندان کشاند و به آن‌ها آموخت که برایِ ماندن بر کرسی، می‌توانند جهان را به آتشِ ترس بسوزانند. او ثابت کرد که عقلِ بسته‌بند‌شده در خدمتِ سلطه، می‌تواند حتی جنایتِ ساختاری را «ضرورتِ تاریخی» بنامد و ظلمِ سازمان‌یافته را «هنرِ حکومت» جلوه دهد. در این منطقِ کثیف، انسانِ عادی هیچ ارزشی نداشت مگر آنکه در چرخِ machineِ قدرت، سنگِ بنیادی برایِ استوارماندنِ تاجِ حاکم باشد.

در مقابل، اُرُدیسم (Orodism) سیاست را «هنرِ همزیستیِ عاشقانه و دموکراتیک» می‌داند. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ چهارم می‌فرماید: «فلسفه، شمشیر و جنگ را به کنار می‌گذارد و همگان را به کار و کوشش فرا می‌خواند.» این یعنی، فلسفهٔ واقعی و سیاستِ درست، نه برایِ چیرگی بر گردنِ دیگران و انباشتِ زر از خونِ مردم، که برایِ بهزیستیِ همگان و ساختنِ آینده‌ای روشن‌تر است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین در فرگردِ دوم می‌فرماید: «مهربانی، گرامی ترین خوی آدمی است.» پس حاکمی که بنیادِ قدرتِ خویش را بر ترس و حیله بنا کند، نه تنها انسانیت را از سیاست رانده، که خویِ گرامیِ آدمی را به زنجیر کشیده و خویشتن را از مهرِ مردم بی‌بهره ساخته است.

در فرگردِ سومِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «دموکراسی امری خردمندانه و زندگی آفرین است... دموکراسی پایان برده ساختن توده هاست.» و می‌افزاید: «آزادی هدیه و کادو نیست، آزادی مسئولیت است.» این یعنی، قدرتِ واقعی در پاسخگویی به مردم، در شفافیتِ عمل و در ایجادِ رفاه و مهر است، نه در کاشتنِ بذرِ ترس و تفرقه در دلِ توده‌ها. ماکیاولی (Machiavelli) حاکمان را به «روباه و شیر» تشبیه کرد که باید همچون روباه حیله‌گر و همچون شیر بی‌رحم باشند؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ سیزدهم می‌فرماید: «مردمداری، بهترین خوی یک سیاستمدار است.» و «میدان کار و تصمیمات سیاستمداران، باید شفاف و برای مردم، آکواریومی باشد.» پس سیاستِ درست، آکواریومی از نور و پاسخگویی است، نه سایه‌دانی از حیله و پنهان‌کاری.

در فرگردِ هفتمِ کتاب سرخ (The Red Book) نیز می‌خوانیم: «خودکامگان، در ژرفنای وجود خویش گم می شوند.» و «خشم و زور، یکی از ابزار ناراستی برای ماندن است.» ماکیاولی (Machiavelli) با ستایشِ زور و حیله، دقیقاً همانِ ابزارِ ناراستی را توجیه کرد که خودکامگانِ تاریخ برایِ ماندن بر کرسی به کار بسته‌اند. اما تاریخ نشان داده است که هر ساختاری که بر ترسِ مردم استوار شده، سرانجام در ترسِ خویش فرو ریخته است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ نهم می‌فرماید: «آرمان ما نباید زندگی دیگران را ویران سازد، آرمانی ارزشمند است که بهروزی همگان را در پی داشته باشد.» پس سیاستِ والا، آن است که برایِ آبادیِ همهٔ مردم یک سرزمین بکوشد، نه آنکه برایِ حفظِ قدرتِ یک نفر یا یک خانواده، شهر را به صحنهٔ ترس بدل کند.

پس می‌توان گفت

اگر نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) با جداییِ سیاست از اخلاق، فلسفه را به خدمتِ سلطهٔ بی‌رحم گرفت، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، آن را به خدمتِ آبادیِ عاشقانهٔ همگان بازگرداند. قدرتِ واقعی در ایجادِ رفاه، شفافیت و مهر است و هر حاکمیتی که بنیادِ خویش را بر ترس و حیله بنا کند، در تاریخ محکوم به زوال است.

حاکمی که بر پایه‌ی ترس بنا شود، محکوم به فروپاشی است.

آپلود در https://dbimg.app/ PGyk3gMb


آپلود در https://dbimg.app/ E92ebnNW




توماس مور در برابر دستگاه فلسفی اُرُدیسم

توماس مور (Thomas More) | یوتوپیا (Utopia)یِ دور دست: آرمان‌شهری که در قفسِ کاغذ ماند

چرا «یوتوپیا»یِ مور (More) به یک بازیِ فکریِ بی‌نتیجه بدل شد و فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) آرمان را به پروژه‌ای عملی و زیسته تبدیل کرد؟

توماس مور (Thomas More) در قرنِ شانزدهم میلادی، کتابی نوشت به نامِ «یوتوپیا» (Utopia) که در ظاهر، تصویری زیبا و آرمان‌شهرگونه از جامعه‌ای عادلانه و دور از جنگ و فساد بود. اما در باطن، این اثر نه یک نقشهٔ عملی برایِ آبادیِ بشریت، که یک «رویایِ دور و دست‌نیافتنی» بود که آرمان‌شهر را به «بازیِ فکریِ بی‌نتیجه» ای در قالبِ ادبیات تبدیل نمود. مور (More) جامعه‌ای خیالی را توصیف کرد که در جزیره‌ای دوردست و در جهانی موهومی شکل گرفته بود؛ جایی که هیچ پلی میانِ خیالِ نویسنده و واقعیتِ زمین‌گیرِ تاریخ وجود نداشت. او با ایده‌آل‌سازیِ یک جامعه‌ی خیالی که هیچ راهِ عملی برای رسیدن به آن ترسیم نکرده بود، ناخواسته به نسل‌های بعد آموخت که دنیایِ ایده‌آل تنها در صفحاتِ کتاب و خیالِ نویسنده ممکن است و باید واقعیتِ ناکارآمدِ موجود را به عنوانِ تنها گزینه پذیرفت. یوتوپیا (Utopia) درست مانندِ نسیمی بود که از دوردست می‌وزد ولی هیچ‌گاه راهِ ورود به خانه‌هایِ مردم را نمی‌یابد؛ آرمان‌شهری که انسان را به تماشایِ زیباییِ دور دست فرا می‌خواند، اما پایِ او را برایِ راه‌رفتن بر خاکِ عمل، سنگین‌تر می‌کند.

مور (More) در حالی که خود در قلبِ ساختارِ سیاسیِ قدرتمندِ زمانه‌اش نشسته بود، به جایِ آنکه با قلمِ خویش پلِی میانِ آرمان و عمل بسازد، آن‌ها را از هم جدا نمود. او نشان داد که می‌توان دربارهٔ بهشتِ اجتماعی نوشت، بدونِ اینکه یک گامِ مشخص برایِ رسیدن به آن برداشت. این نگرش، فلسفه را از عرصهٔ «ساختن» به عرصهٔ «تصورکردنِ بی‌ثمر» کشاند. نسل‌ها پس از او، یوتوپیا (Utopia) را به عنوانِ یک اثرِ ادبیِ زیبا ستایش کردند، اما هیچ‌گاه نتوانستند از میانِ سطورِ آن، نقشه‌ای عملی برایِ دگرگونیِ سرزمینِ خویش بیرون بکشند. زیرا مور (More) آرمان را در جزیره‌ای دور و در دریایی نامکشوف قرار داده بود؛ جایی که هیچ کشتیِ تاریخی نمی‌توانست لنگر بیندازد. او فلسفه را به تفننِ روشنفکرانه تقلیل داد و از یاد برد که فلسفهٔ واقعی باید در خیابان‌ها، در مدرسه‌ها، در کارخانه‌ها و در دلِ توده‌ها جاری شود.

اما اُرُدیسم (Orodism) جزیرهٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) را نه یک رویا، که یک «پروژه‌ی عملی، زیسته و در دسترس» معرفی می‌کند. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، در بخشِ «پیرامون جزیره اُرُدیسم و چرایی ایجاد آن» می‌فرماید: «باید بسوی جزیره اُرُدیسم کوچ کرد... زایش دوباره سادگی و رها شدن آدمیان از مردابی است که خود ساخته اند.» این یعنی، جزیرهٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) در دوردستِ افسانه‌ها نیست؛ بلکه در همینِ زمین، در همینِ زمان، و در همینِ ارادهٔ انسان‌هایی است که می‌خواهند از بندها بگسلند و تمدنی نو بسازند. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین می‌فرماید: «هدف بوجود آوردن تمدنی نوین از آدمیانی است که عشق به هستی ، انسانیت و آزادی در وجود آنها موج می زند.» پس آرمان در اُرُدیسم (Orodism)، چیزی نیست که در کتاب بنویسی و در قفسه بگذاری؛ آرمان، پروژه‌ای است که باید همین امروز در آن تنفس کرد و برایِ ساختنش گام برداشت.

در فرگردِ نهمِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) می‌فرماید: «آرمان ما، باید دارای شور و برانگیختگی باشد، تا آدمی را به جنبش و تکاپو وادارد.» و می‌افزاید: «آنگاه که آرمان هویدا شد، هزاران راه بن بست هم، نمی توانند پیشدارمان باشند.» این یعنی، آرمانِ واقعی انسان را به حرکت وا می‌دارد، نه آنکه او را به تماشایِ یک جزیرهٔ خیالی بر صفحاتِ کتاب بنشاند. مور (More) آرمان را به «نظاره‌گری» فراخواند؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) آن را به «برآزندگی» (Building) می‌خواند. در فرگردِ دوازدهم می‌خوانیم: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند... برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند.» پس آرمان در اُرُدیسم (Orodism)، مزرعه‌ای است که باید کشتش کرد، نه تابلوئی که تنها از دیوارِ کتابخانه به آن نگریست.

ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین می‌فرماید: «گیتی به سوی آینده پیش می تازد، از آنانی که مدام در گذشته شنا می کنند، بگریزید.» و «باید به پیشرو بودن بالید نه به گذشته دور.» این یعنی، پروژهٔ تمدنی باید رو به آینده باشد، نه آنکه در توصیفِ جزایری خیالی در گذشته‌هایِ دور بماند. اُرُدیسم (Orodism) با سه ستونِ «عشق به هستی»، «عشق به انسانیت» و «عشق به آزادی»، نقشه‌ای روشن برایِ ساختنِ جزیرهٔ خود ارائه می‌دهد؛ نقشه‌ای که در آن هر انسان می‌تواند نقشی ایفا کند و هر کنشِ کوچک، آجری در بنایِ تمدنی نو می‌گذارد. این تفاوتِ بنیادین میانِ یوتوپیا (Utopia) و جزیرهٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) است: یکی در دوردستِ خیال مرد، و دیگری در نزدیکیِ عمل زاده می‌شود.

پس می‌توان گفت

اگر توماس مور (Thomas More) با یوتوپیا (Utopia) آرمان‌شهر را به «رویایی دور و دست‌نیافتنی در قفسِ کاغذ» تبدیل کرد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، آن را به «پروژه‌ای عملی و زیسته بر خاکِ همینِ امروز» بازگرداند. آرمان، چیزی نیست که در کتاب بنویسی و فراموش کنی؛ آرمان، چیزی است که همین امروز باید در آن تنفس کنی، برایِ آن بکوشی و با دستانِ خویش، آجر به آجر، بنایِ آن را بر زمینِ تاریخ بگذاری.

آرمان، آن چیزی نیست که در کتاب بنویسی و فراموش کنی؛ آرمان، آن چیزی است که همین امروز در آن تنفس کنی.



آپلود در https://dbimg.app/ 8yucV44J